آخرین روز کاری
سلام دختر کوچولوی مامان
امروز آخرین روز کاری من تو شرکته یه حس خیلی عجیبی دارم تا حالا اینجوری نشده بودم
هم خوشحالم که از فردا خونه میمونم و استراحت میکنم تا به امید خدا شما بیشتر وزن بگیری
هم نگران کارم هستم
هم فکر میکنم تو خونه موندن خیلی دیر میگذره و خسته کنندس برام
از ٥ سال پیش که وارد محیط کاری شدم تا حالا اصلا نشده بود که مدت زمان طولانی سرکار نرم.
حتی وقتی از شرکت قبلی (جایی که با بابایی همکار بودم) اخراج شدم فقط ١ هفته طول کشید تا تو شرکت جدید استخدام شدم
و اون یک هفته با بابایی و مامان شهین رفته بودیم مشهد و اصلا متوجه بیکار بودنم نشدم
الان یه حس عجیبی دارم
تازه جالبیش اینجاس که بابا شاهین خیلی اصرار داره من بعد از ٦ ماه که مرخصی زایمانم تموم میشه
دیگه سرکار نرم و بمونم پیش شما
خوب کدوم مادریه که این کارو دوست نداشته باشه
من هم مثل همه مادرها دوست دارم خودم بزرگت کنم
خودم شاهد لحظه لحظه بزرگ شدنت باشم
خودم بهت غذا بدم و ببرمت حمام
ولی خوب از طرفی هم اگه من برم سرکار آینده شما خیلی بیشتر تأمین میشه
شاید بعده ها که این حرفای منو بخونی با خودت بگی مادرمن پول به چه درده من میخورد من خودتو میخواستم
ولی دختر قشنگم باور کن که خیلی از مشکلات زندگی با پول حل میشه
ما از همین الان همش فکر آیندت هستیم
اینکه یه وقت چیزی کم نداشته باشی و همه نیازهات رو برطرف کنیم
.......
باز هم نمیدونم شاید بعد از ٦ ماه که مرخصی زایمانم تموم شد خودم دیگه دلم نخواست بیام سرکار
و موندم پیشت
در هر صورت الان نمیشه درست تصمیم گرفت باید ببینیم خدا و سرنوشت برامون چه تصمیمی میگیره


آخرین روز کاری
